سلام خدمت دوست خوبم

     خیلی خوش حالم کردی اومدی به وبلاگم ممنون ازت    

*********************

اگه وب لاگ یا وب سایت داری دوست داری باهام تبادل لینک کنی بهم بگو خوش حال میشم دوستم

****************************

***نظر یادت نره دوستم***

********************************

اگه خدا رو باور کنی...

خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و یاورت میشه!!


پسرا هیچوقت دل دخترا رو نشکونید!
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

دست،پا،گردن و ستون فقرات در اولویت هستن همچین بزنید پودر شن :))) پرچم

 لطفا دست به دست کنید



:)

دختر هستن دیگه ....


اﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ..................
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
ﻋﺰﯾﺰﻡ : ﺳﻼﻡﺑﺮﺍﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩﭘﺪﺭﻡ ﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪﺑﺎﯾﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﻢﻣﯿﮕﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﺮﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﯼﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺷﻮﻫﺮﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻡ .ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻦSend toﺍﺻﻐﺮ ، ﮐﺎﻣﺮﺍﻥ ،ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ،ﻋﺒﺪﺍﻟﻘﺎﺩﺭ ، ﻣﺼﯿﺐ ،ﻫﻮﺷﻨﮓ ، ﻓﺮﺯﺍﺩﻣﻌﻠﻢ ﺯﯾﺴﺖ ﺷﻨﺎﺳﯿﻤﻮﻥ ﮐﻪﺗﺎﺯﻩ ﺯﻧﺸﻮ ﻃﻼﻕﺩﺍﺩﻩ !!!!!!!!!!!!



((((:


ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺁﯾﻔﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺯﺩﻩ، ﺭَﻓﺘﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ،
ﻣﯿﮕﻢ: ﺑﻠﻪ؟
ﺑﺎﺑﺎﻡ : ﺑﯿﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ،ﺭَﻓﺘﻢ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﻠﻪ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺮﻭ سوئيچ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﺭ 
رفتم آوردم ميگه حالا برو کاپشنمو بيار


ولي با وجود همه ي اينا عاشقشم 


عاغا من به یه نتیجه ای رسیدم ::



ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﮕﯽ


ﺍﺧﺮ ﺑﻐﻠﺖ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻣﯿﮕﻦ

 

ﺑﺎﺷﻪ عزیزم ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵهرچی تو بگی

 

اینا ﻓﺘﻮﺷﺎﭘﻦ !!!


واقعی نیستن !!


امـروز مـیـخـوام تــو زنـدگـیـم تـغـیـیـر ایـجـاد کـنـم :
.
.
.
.
.
مـیـخـوام بـشـیـنـم رو تـلـویـزون و مـبـل تـمـاشـا کـنـم !!! 


ﺗﻮ ﺭﻭﺡ ﺍﻭﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻬﺶ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﯾﻢ ﻭ
ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺨﻮﻧﺘﺶ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ
ﺑﻮﺩ !!...


ﭼﺎﻩ ﻧﻔﺖ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺛﺮﻳﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺮﺩﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﺮﺍﻱ
ﻛﻤﻚ ﻫﺎﻱ ﺑﺸﺮﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻛﺮﺩ

___________________________________________________
پ.ن: بعضی ها چنان از امریکا دفاع میکنن انگار نه انگار
هواپیمای مسافربری ایران رو همین کشور زده
تحریمهای یکجانبه رو همین کشور تحمیل میکنه
جنگ ایران و عراق رو همین کشور (بر اساس اسناد خودشون) تا نابودی کامل زیر ساختهای دو کشور ادامه دار کرد
مواد شیمیایی رو همین کشور به صدام داد

بعضی ها گویا امریکایی هستن ولی اومدن پناهنده ایران شدن!!!


ﺑﺒﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻡ . . . .
ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻪ:
ﺗﻮ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﻪ
ﻧﻔﺮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯼ. . . .
یکی که عاشقت باشه
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺭﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺑﺪﻩ!
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﻪ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﺖ ﯾﻪ
ﺭﻭﺯ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﺮﺧﺼﯽ ﺑﮕﯿﺮﻩ!
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﮐﺎﭘﺸﻨﺸﻮ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﻭ
ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ ﺭﻭﺕ!
ﯾﻪ " ﻣﺮﺩ 

شما از این مَــــــــــــــــردا دارین ؟؟؟ 



1.آره 
2.نه


ﺳﮑﻮت ﭘﺸﺖ ﮔﻮﺷﯽ ﺗﻠﻔﻦ
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮﯾﻦ
ﺳﮑﻮﺗﻬﺎست

ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩست ﻫﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ

ﺍﺳﺖ 
ﻧﻪ ﺍﺯ ﭼﺸــــﻢ ﻫﺎ
 


مسافری شیک پوش داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت . وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار داده . کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد .
.
.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد . کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت : " از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم . " و گفت ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام بگیرید؟
مسافر یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت : " تو فقط به من بگو کجای نیویورک می توانم ماشین 250.000 دلاری را برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم!!!

سخته بگی سخته و کسی نباشه بگه چرا؟چته؟چی سخته؟نترس من هستم
سخته سختیاتو تنهایی به دوش بکشی .


 سخته وقتی میدونی سختیا با بودن یکی دیگه , دیگه سختی نیست و اون نیست .
رفت
خیلی راحت رفت
صدای قلبمم نشنید صدای خورد شدنشو
شایدم چون برگای پاییزی زیر پاش بود صدا رو نشنید
شاید دلیل نشنیدنش فریاد های من بود که میگفتم نرو


شاید چون…….
شاید…….
تو بگو دلیلشو
دلیلی داری برای گفتن؟
برای رفتن . برای شکستن یه احساس . یه باوری که ترک برداشت…..
شاید ندونستن دلیلش برام بهتر باشه


شاید اگه بدونم دیگه منتظر نمونم که عقربه های ساعت بودنمو محکوم کنن
منم میرم
همونطور که از یادت رفتم
میرم تا دیگه سنگینیه بغضامو تو گلوم تحمل نکنم
تا اون همه خاطره رو به دوش نکشم . شکستم زیر این خاطره ها


میرم تا با بستن پلکام اون صورت پاکت بهم لبخند نزنه
میرم تا تو سکوتم صدات تو گوشم نپیچه
میرم تا انبوه گلای رز تو گلدون اتاقم لمس دستاتو برام یاد اوری نکنن
خداحافظ
برای همیشه
تا ابد …


چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی حس کنی هنوزم دیوونشی و دوستش داری


چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده


چقدر سخته که تو خیالاتت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی


چقدر سخته که وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

اسمش را میگذاریم دوست مجازى…

اما آن سو یک آدم حقیقى نشسته…

خصوصیاتش را که نمیتواند مخفى کند…

وقتى دلتنگى ها و آشفتگى هایش را مینوسد…

…وقت میگذارد برایم…
 
…وقت میگذارم برایش…

نگرانش میشوم…

دلتنگش میشوم…

وقتى در صحبتهایم به عنوان دوست یاد میشود مطمئن میشوم
 که حقیقیست…

هر چند کنار هم نباشیم…

هر چند صداى هم را نشنیده باشیم…

من برایش شادى و سلامتى آرزو دارم هر کجا باشد




دنیا رو می بینی ؟
حرف حرف میاره ، پول پول میاره ، خواب خواب میاره

ولی محبت خیانت میاره !
.
.
.
.چقدر پابند بودن سخت است،
وقتی خیانت درب تمام خانه های شهر را میکوبد …
.
.
.
می دانی ؟!
دلم یک آمدن می خواهد ،
بی هیچ رفتنی و یک همدم که خیانت نداند !
.
.
.
وقتی که به جای بمان ، می گویی هر طور راحتی ، بوی خیانت می دهی !
.
.
.
هر دومون خیانت کردیم:
من شب ها با گریه می خوابیدم
و تو…
با غریبه!
.
.
.
پچ پچ دوستت دارم های تو در گوش او به گوشم میرسد !
بازیچــه ام یا باز بچــه فرضم کرده ای ؟!
.
.
.
شک کرده بـودم کسی بین ماست !
حالا یقین دارم “مـ…ــن” بین دو نفر بودم !
چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من!

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. 
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. 
او نوشته بود : 

صورتحساب !!! 
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان 
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان 
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان 
بیرون بردن زباله 1000 تومان 

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان ! 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: 

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ 
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ 
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ 
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ 
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است 

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان ... دوستت دارم 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!! 

نتیجه گیری اخلاقی :
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند. 
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ... 
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!! 
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان !!!

 

این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . .  تقدیم ب محراب عزیزم تولدت مبارک

 

 

گاهی فقط بوی یک عطر ؛

شنیدن صداش
خوندن آخرین اس ام اسش
 
یک تشابه اسم 
برای چند لحظه

 
باعث میشه دقیقاً احساس کنی
که قلبت داره از تو سینه ات کنده میشه
 

 

        وقتی با کسی که دوسش داشتی بهم زدی

به نفر بعدی که رسیدی،نگو رابطمون در حد چندتا مسیج بود
مثل مرد وایسا بگو 
اون تنها عشقم بود
... اون تموم زندگیم بود و دوسش داشتم
ولی رفت

 

 یه گروهی از پسرها هستن :

* یه دنیا معرفت دارن...

*لباسای خیلی گرون نمیپوشن...
*خیلی ساده حرف میزنن...گاهیم واسه اینکه خودشونو بیشتر تو دلت جا کنن میزنن رو دنده ی لوس بازی :)

*قولشون قوله...

*یه دل بزرگ و مهربون دارن...همیشه حامیِ آدمَن توی شرایط بحرانی...

*وقتی به کسی علاقه مند میشن سعی میکنن بهترین"" دوست"" براش باشن تا یه"" دوست پسر""... چون نمیخوان آب تو دل طرف تکون بخوره...

*یه گوش خوب واسه دوستاشونن اما درداشونو تو خودش میریزنو کم که میارن هی غرغر میکنن..

*هروقت تنها میشی اولین کسی که به ذهنت میرسه واسه حرف زدن اونه.... چون بهت ثابت کرده واست یه دوسته نه چيز ديگه
به سلامتی همونا

  

 یوسف می دانست تمام درها بسته هستند اما بخاطر خدا،

حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش بازشد...

اگر تمام درهای دنیا هم برویت بسته بود،

بدو، چون خدای تو و یوسف یکیست

 هما جون میدونم درهای بودن با تو به روی من بسته شده

اما بازم به خدا و حسی که بهت دارم اطمینان کامل دارم و تمامه تلاشم رو میکنم

چون دوست داشتنم اینقدر عمیق هست که اینبار با اعتماد به نفس کامل بیام به سمتت و

بهت خیلی چیزا رو ثابت کنم (البته قبل از تو باید به خودم ثابت کنم که باور دارم میتونم)


 

سلامتی پسر خاله که گفت :

نترس... نترس... نترس بچه جون

برو ... برو... بازم به میدون

 امید.... نزار بمیره (چی گفتم)

غم... جای اونو بگیره (فهمیدی)

بخند... بخند... برو دوباره

هر کار.. یه راه... یه راهی داره

یه مورچه اگه ۱۰۰ دفعه دونش بیافته ۱۰۰دفعه برش میداره

واسه چی؟؟؟ واسه اینکه امید داره (مگه چیه)

نترس... نترس... نترس بچه جون

برو ... برو... بازم به میدون (نون بگیرم)

 

هر کدوم از ما کلی مشکل و سختی تو زندگیمون داریم

بعضی وقتها باید ترس رو بزاریم کنار و بخندیم و با روحیه بالا

بریم سمت مشکلات و چیزایی که دوست داریم به دست بیاریم

فقط کافیه که خودمون بخوایم... امیدتون رو از دست ندید

 

بازم وقته خندیدن و رفتن به ادامه مطلب شده

حالا یه لبخنده قشنگ بزنید و بدویید بیاید ادامه مطلب که میخوام کلی باهاتون حرف بزنم

اگه نتونستی بخندی به نویسنده دیوونه این وبلاگ بخند که بدجورعاشق شده





گوشيمو تو ماشين بابام جا گذاشتم از خونه زنگ زدم بهش ميگم :
من : گوشيم تو ماشينت جا مونده
+ ميدونم
من : زنگ خورد جواب ندياااا
+ اخه مگه من بيکارم جواب زنگ گوشي تورو بدم
من : خب حالا چرا عصباني ميشي ، کسي زنگ نزد ؟؟
+ نه فقط نازي اس داد گفت غروب مياد دنبالت برين بيرون گفتم وقت نداري سرت شلوغه
من: واسه چي اينو گفتي ؟
+ چون قبلش به نسترن قول دادم باهاش بری خريد..!!!


غضنفر از خیابون رد میشده 1تابلو میبینه زده روش:
لاغری 10 کیلو در 5 دقیقه 2هزار
لاغری 20 کیلو در10 دقیقه 4 هزار
غضنفر هم مثله من از چاقی رنج میبرد سریعا وارد مطب میشه و گزینه 5 دقیقه رو انتخاب کرد فرستادنش تو 1 اطاق دوتا خانوم باربی اومدن قوانینشم این بود اگه میتونست بگیردشون میتونست شدیدا بکونتشون غضن بودو خانوم بدو 5دقیقه تموم شد و10کیلو لاغر
غضنفر باخودش گفت این دفعه 10 دقیقرو انتخاب میکنم دیگه 1 کیشونو میگیرم تلافی قبلیارو هم سرش در میارم
با هزار ذوق میره تواتاق میبینه دو تا عرب اوتاقن قوانین اگه بگیرنت شدیدا میکننت
حالا غضن بودو عرب بودو


پسر به دختر : اعتمادتو به من ثابت کن
همان لحظه دختر خود را عریان و لخت مادر زاد کرد
دختر به پسر : حال تو اعتمادتو به من ثابت کن
پسر تمام لباس هایش را تنش کرد
یادمان باشد وقتی میگوییم تا آخرش هسیتم ، آخرش بستن کمربندمان نباشد

دخترک عاشق  

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد…

داستان عشق داداشی ..  

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و

خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.

روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل

یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون

لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ،

به من گفت : متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم.

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی  فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل

فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ،

قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله”رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج

کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت: تو

اومدی ؟ متشکرم

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور

تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من

میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام …

نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم.

با خودم فکر می کردم و گریه می کردم .

مرا دوست داری؟  

تو را قسم می دهم به خدایی که در دل داری
تا زمانیکه قلبم را از آن خود نکردیبه من نگو دوستت دارم
به همان خــــــــــــدا من با این واژه زندگی خواهم کرد
اگر هم نفرین نکنم آه دل شکسته دامن گیرت خواهد شد
من از شکستن ها بیزارم
می خواهم جلوی دلم سربلند باشم
اینبار با دلت بگو :
آیا مرا دوست داری؟

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

 برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

 برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

 برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر .

 برای عشق وصال کن ولی فرار نکن .

 برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن .

 برای عشق بمیر ولی دل اون  رو نکش .

 برای عشق خودت باش ولی خوب باش.

می نویسم برای تو . . .  

.چه زود مرا فراموش کرده ای

برای تو که از هر حیث قابل ستایشی

ای همزبان من.!.!.!.

چه زود خاطراتمان را به باد فراموشی سپردی