آقا ما یه پسر بود خیلی‌ به نظرم ضایع بود کلاس پنجم دبستان همیشه سر ایستگاه مدرسه میومد نیگا نیگا میکرد منو
من بش می‌گفتم چرا انقدر نیگا نیگا میکنی‌ دعواش می‌کردم

امروز رفته بودم خرید یه شلوار گرفتم اومدم حساب کنم یه آقاهه با کت و شلوار خوش تیپ

خیلی‌ جنتلمن اومد گفت:
خانم اجازه میدین حساب کنم

منم که قند تو دلم آب شده بود استیلشو که دیدم خواستم ول شم کف مغازه ولی‌ خیلی‌ خودمو کنترل کردم گفتم :

نه مرسی‌ من که شمارو نمیشناسم

گفت خوب اشنا میشین

من گفتم حالا هروقت اشنا شدم

پول دادم آصن روم نشد دیگه چونه هم بزنم


اومد دنبالم گفت:

من همونیم که سر ایستگاه بچه که بودیم محلم نمیذارشتی

یه لحظه خواستم بگم من بیجا کردم همچین کاری کردم ولی‌ باز خودم کنترل کردم آخر یه لبخندی زدم اونم یه لبخند زدو رفت سوار ماشین خدا میلیون تومنیش شد و رفت


بخدا اون موقع همه بچها دوچرخه داشتن خوب این نداش دلمو به چیش خوش می‌کردم

من اون فرزان که دوچرخه زرد داشت دوست داشتم خو دوچرخش باکلاس بود